السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
290
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
كمربند را سرقت مىكرد به بندگى صاحب آن در مىآمد و هر كس آن را مىدزديد ، جبرئيل به صاحبش خبر مىداد تا كمربند را پس بگيرد و دزد را بندهء خود سازد و آن كمربند در زمان كودكى يوسف نزد عمهاش ساره دختر اسحاق بود و او ام اسحاق ناميده مىشد و چون علاقهء زيادى به يوسف داشت مايل بود او را به فرزندى بگيرد و در نزد خود نگاه دارد ، لذا آن كمربند را در زير پيراهن يوسف بست و شلوار را روى آن كشيد و سپس به يعقوب گفت : كمربند دزديده شده ، سپس جبرئيل به نزد يعقوب آمد و خبر داد : اى يعقوب كمربند همراه يوسف است ، امّا او بىخبر است و ساره آن را به كمر يوسف بسته ، به ارادهء خدا يعقوب برخاست و كمربند را از كمر يوسف باز كرد ، ساره گفت : حال كه يوسف كمربند را برداشته ، بايد نزد من بماند و بندهء من باشد ، يعقوب فرمود : او بندهء تو خواهد بود به شرط آنكه او را نفروشى و او را به خدمت نگمارى ، ساره گفت : او را مىپذيرم به شرط آنكه او را از من نگيرى و همين الان او را آزاد مىسازم و يوسف را از بندگى آزاد نمود . روايت شده وقتى كه يوسف به آن جوان زندانى گفت : ( اذكرنى عند ربّك [ 1 ] ) جبرئيل بر او نازل شد و با پاى خود به زمين ضربهاى زد كه در نتيجه تا طبقهء هفتم زمين براى يوسف آشكار شد ، سپس به يوسف گفت : چه مىبينى ؟ يوسف گفت : سنگى كوچك ، جبرئيل سنگ را شكافت و سپس پرسيد : حالا چه مىبينى ؟ يوسف گفت : كرمكى كوچك ، جبرئيل پرسيد : روزى دهندهء او كيست ؟ يوسف گفت : اللَّه ، جبرئيل فرمود : پس بدان كه پروردگارت مىگويد : من اين كرم كوچك در شكاف اين سنگ در قعر زمين هفتم را فراموش نكردهام ، آيا تو پنداشتهاى كه تو را فراموش كردهام كه متوسّل به صاحب آن جوان مىشوى ؟ حال كه چنين است به واسطهء اين گفتارت چند سال ديگر هم در زندان باقى مىمانى ، پس يوسف گريست تا آنجا كه از گريهء او در و ديوار به گريه در آمد و اهل زندان در عذاب شدند ، پس با آنها مصالحه كرد كه يك روز آرام بگيرد و روز ديگر را گريه كند و البته در روزى كه نمىتوانست گريه كند ، حال و روز بدترى داشت . ( عياشى ) از هشام بن صالح نقل مىكند كه امام صادق ( ع ) فرمود : هيچ كس در طول
--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 42 .